اقیانوس غم ما هر روز به روز هستیم-ایمان داشته باشید |
|||||
یک روز آفتابى، خرگوشى خارج از لانه خود با جديت هرچه تمام در حال تايپ بود. در همين حين، يک روباه او را ديد نتيجهگيرى
هيچ مهم نيست که موضوع پاياننامه شما چه باشد هيچ مهم نيست که شما اطلاعات بدرد بخورى در مورد پاياننامهتان داشته باشيد آن چيزى که مهم است اين است که استاد راهنماى شما کيست؟ دو شنبه 27 شهريور 1391برچسب:, :: 22:55 :: نويسنده : علیرضا
صبح يک روز زمستان، زن و شوهرى در هنگام خوردن صبحانه به اخبار راديو گوش میکردند. گوينده اعلام کرد: «امروز انتظار میرود ٢٠ تا ٢٥ سانتیمتر برف ببارد. همه ماشينهايشان را در سمت راست کوچهها پارک کنند تا راه براى حرکت ماشينهاى برف روبى باز باشد.» دو شنبه 27 شهريور 1391برچسب:, :: 22:53 :: نويسنده : علیرضا
در زمانهاى بسيار قديم، وقتى هنوز پاى بشر به زمين نرسيده بود، فضيلتها و تباهىها دور هم جمع شدند، خستهتر و کسلتر از هميشه.
ناگهان ذکاوت ايستاد و گفت: بياييد با هم يک بازى کنيم، مثلاً قايم موشک ...
همه از اين پيشنهاد خوشحال شدند و ديوانگى فوراً داد زد: من چشم مىگذارم. و از آنجايى که هيچکس نمىخواست دنبال ديوانگى بگردد، همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد. ديوانگى جلوى درختى رفت و چشمهايش را بست و شروع کرد به شمردن: يک ... دو ... سه ...
همه رفتند تا قايم شوند. لطافت خود را به شاخ ماه آويزان کرد
خيانت داخل انبوهى از زبالهها پنهان شد ادامه مطلب ... سم من غرور است. من سر تو کلاه مىگذارم. من تو را از اين که از زندگى خود رضايت خاطر داشته باشى باز مىدارم ...
زيرا تو استحقاق بيشترى در زندگى دارى. من تو را از اين که آرامش درونى داشته باشى باز مىدارم ...
زيرا آنقدر وجود تو را تسخير کردهام که هرگز نمىتوانى ديگران را ببخشى. من تو را از پارسايى و پرهيزکارى باز مىدارم ...
زيرا تو از پذيرش خطاهايت سر باز مىزنى. من تو را در ديدن واقعيتها گمراه مىکنم ...
زيرا تو به جاى آن که از پنجره به بيرون نگاه کنى بيشتر در آينه نگاه مىکنى. من تو را از داشتن دوستان واقعى محروم مىکنم ...
زيرا هيچکس خودِ واقعى تو را نخواهد شناخت. من تو را از داشتن عشق حقيقى محروم مىکنم ...
زيرا عشق حقيقى نيازمند فداکارى و از خود گذشتگى است. من تو را از شکر کردن به درگاه خدا باز مىدارم ...
زيرا تو را متقاعد مىکنم که بايد همه چيز را در خودت جستجو کنى. اسم من غرور است. من سر تو کلاه مىگذارم.
تو مرا دوست دارى ...
زيرا فکر مىکنى که من هميشه مراقب تو هستم. امّا اينها واقعيت ندارد.
من در صدد هستم که تو را گمراه کنم و از تو آدم نادانى بسازم. در يک باشگاه بدنسازى پس از اضافه کردن ٥ کيلوگرم به رکورد قبلى ورزشکارى از وى خواستند که رکورد جديدى براى خود ثبت کند. اما او موفق به اين کار نشد. سپس از او خواستند وزنهاى که ٥ کيلوگرم از رکوردش کمتر است را امتحان کند. اين دفعه او بهراحتى وزنه را بلند کرد. اين مسئله براى ورزشکار جوان و دوستانش امرى کاملاً طبيعى به نظر مىرسيد اما براى طراحان اين آزمايش، جالب و هيجانانگيز بود. چرا که آنها اطلاعات غلط به وزنه بردار داده بودند. او در مرحله اول از عهده بلند کردن وزنهاى که در واقع ٥ کيلوگرم از رکوردش کمتر بود بر نيامده بود و در حرکت دوم ناخودآگاه موفق به بهبود رکوردش به ميزان ٥ کيلوگرم شده بود. او در حالى و با اين «باور» وزنه را بلند کرده بود که خود را قادر به انجام آن مىدانست. هر فردى خود را ارزيابى مىکند و اين برآورد مشخص خواهد ساخت که او چه خواهد شد. شما نمىتوانيد بيش از آن چيزى بشويد که باور داريد «هستيد». اما بيش از آنچه باور داريد «مىتوانيد» انجام دهيد.
دو شنبه 27 شهريور 1391برچسب:, :: 22:45 :: نويسنده : علیرضا
ادامه مطلب ... دانشجويى که سال آخر دانشکده خود را مىگذراند به خاطر پروژهاى که انجام داده بود جايزه اول را گرفت. او در پروژه خود از ٥٠ نفر خواسته بود تا دادخواستى مبنى بر کنترل سخت و يا حذف ماده شيميايى «دىهيدروژن مونوکسيد» توسط دولت را امضا کنند و براى اين خواست خود دلايل زير را عنوان کرده بود: ١- مقدار زياد آن باعث عرق کردن زياد و استفراغ مىشود.
٢- يک عنصر اصلى باران اسيدى است. ٣- وقتى به حالت گاز در مىآيد بسيار سوزاننده است. ٤- استنشاق تصادفى آن باعث مرگ فرد مىشود. ٥- باعث فرسايش اجسام مىشود. ٦- روى ترمز اتومبيلها اثر منفى مىگذارد. ٧- حتى در تومورهاى سرطانى يافت شده است. از پنجاه نفر فوق ٤٣ نفر دادخواست را امضا کردند. ٦ نفر به طور کلى علاقهاى نشان ندادند و اما فقط يک نفر مىدانست که ماده شيميايى «دىهيدروژن مونوکسيد» در واقع همان آب است!
عنوان پروژه دانشجويى فوق «ما چقدر زود باور هستيم» بود جمعه 24 شهريور 1391برچسب:, :: 18:26 :: نويسنده : علیرضا
قصاب با ديدن سگى که به طرف مغازهاش نزديک مىشد حرکتى کرد که دورش کند اما کاغذى را در دهان سگ ديد. کاغذ را گرفت. روى کاغذ نوشته بود « لطفا ۱۲ سوسيس و يک ران گوشت بدين». ۱۰ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسيس و گوشت را در کيسهاى گذاشت و در دهان سگ گذاشت. سگ هم کيسه را گرفت و رفت.
قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفى وقت بستن مغازه بود تعطيل کرد و بهدنبال سگ راه افتاد. سگ در خيابان حرکت کرد تا به محل خطکشى رسيد. با حوصله ايستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خيابان رد شد. قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ايستگاه اتوبوس رسيد نگاهى به تابلو حرکت اتوبوسها کرد و ايستاد. قصاب متحير از حرکت سگ منتظر ماند. اتوبوس آمد، سگ جلوى اتوبوس آمد و شماره آن را نگاه کرد و به ايستگاه برگشت. صبر کرد تا اتوبوس بعدى آمد دوباره شماره آن را بررسی کرد. اتوبوس درست بود سوار شد. قصاب هم در حالى که دهانش از حيرت باز بود سوار شد. اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود و سگ منظره بيرون را تماشا میکرد. پس از چند خيابان سگ روى پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد. اتوبوس ايستاد و سگ با کيسه پياده شد. قصاب هم به دنبالش. سگ در خيابان حرکت کرد تا به خانهاى رسيد. گوشت را روى پله گذاشت و کمى عقب رفت و خودش را به در کوبيد. اين کار را بازم تکرار کرد اما کسى در را باز نکرد. سگ به طرف محوطه باغ رفت و روى ديوارى باريک پريد و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پايين پريد و به پشت در برگشت. مردى در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبيه سگ کرد. قصاب با عجله به مرد نزديک شد و داد زد: چه کار مىکنى ديوانه؟ اين سگ يک نابغه است. اين باهوشترين سگى هست که من تا بهحال ديدهام. مرد نگاهى به قصاب کرد و گقت: تو به اين ميگى باهوش؟ اين دومين بار تو اين هفته است که اين احمق کليدش را فراموش مىکنه! نتيجه اخلاقى پادشاهى که بر يک کشور بزرگ حکومت مىکرد، از زندگى خود راضى نبود و دليلش راj نيز نمىدانست. کشيشى يک پسر نوجوان داشت و کمکم وقتش رسيده بود که فکرى در مورد شغل آيندهاش بکند. پسر هم مثل تقريباً بقيه همسن و سالانش واقعاً نمیدانست که چه چيزى از زندگى میخواهد و ظاهراً خيلى هم اين موضوع برايش اهميت نداشت. آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها
![]() نويسندگان |
|||||
![]() |